تبليغاتX
آذربایجانین ان گؤزل قیزی
در زندگی مان شجاعانه صادق باشیم
http://up.iranblog.ir/4/1259399306.jpg


مکان: پادگان آدم سازی(!)

موضوع: پاسدار و پاسدار خانه

حدود: تعریف پاسدار، تعریف پاس بخش، رئیس پاسدارخانه و ...

پیشرفت: 4_ 2

 

 

 عده کل: 180
عده حاضر: 99

عده غایب: 81

 

تشکیل: 12 _ 10

آزمون: 11:50

پرسخ و پاسخ: 12

 

 

 

محل تشکیل کلاس:

تجمع گروهان (محوطه ای باز بین آسایشگاهها که چهل سانت از زمین ارتفاع دارد، با طول و عرض بیست متر در بیست متر و پر از چاله چوله های گل آلود باران شب قبل، محل نشستن: شانس بیاری داخل چاله به خط نشی ) با زیلو، دفتر، خودکار و یه بسته دستمال کاغذی جهت پاک کردن آب بینی (!)

 


با حضور اشخاص ذیل:

مربی ( کادر بداخلاق سیبیل تمام )
فرستاده ستاد فرماندهی ( سرگرد )
بازدید کننده از طرف فرمانده گردان ( بعد از کلاس سوال و جواب می پرسد)

تعدا 99 نفر سرباز یخ زده قندیل آویزان از دماغ که شب قبل بدون توجیه و بدون هیچ گونه لوازم جانبی به پاسداری فراخوانده شده بودند.

 

شروع کلاس

سرگرد: گروهان وقت به خیر
سربازان: وقت به خیر جناب

 

مربی: آقای عزیز دقت کن موضوع درسمان این هست و حدودمان هم فلان هست و وقت کلاس هم دو ساعت. تعریف پاسدار:

پاسدار٬ سربازی است مسلح به سلاح گرم یا سرد ( با توجه به محل پاسداری ) با سایر امکانات جانبی( کلاه، دستکش، بادگیر، غذا، قاشق، یعغلبی، ... ) که به مدت بیست و چهار ساعت از یگان خود جدا شده و در اختیار رئیس پاسدار خانه قرار می گیرد.

 

آقای عزیز فهمیدین؟

سربازان: بله سرگروهبان ( با صدای آرام)

 

مربی: آقای عزیز نفهمیدین! پس یکبار دیگه تکرار میکنم. تعریف پاسدار:

پاسدار٬ سربازی است مسلح به سلاح گرم یا سرد ( با توجه به محل پاسداری ) با سایر امکانات جانبی( کلاه، دستکش، بادگیر، غذا، قاشق، یعغلبی ) که به مدت بیست و چهار ساعت از یگان خود جدا شده و در اختیار رئیس پاسدار خانه قرار می گیرد.

 

 

مربی: آقای عزیز فهمیدین؟

سربازان: بله سر گروهبان

 

مربی:  (اشاره به یه سرباز تابلو = یومورتا باش ) بلند شو!

سرباز: ( بعد از معرفی خود )  پاسدار٬ سربازی است بیچاره و بدبخت، بدون سلاح، غذا، لباس گرم و لوازم جانبی دیگر که به مدت بیست و چهار ساعت به زور از یگان خود جدا شده و در اختیار رئیس پاسدارخانه و در معرض برف و باد و بوران قرار گرفته و نهایتا در محل نگهبانی یخ بسته و توسط سگ های پادگان خورده می شود.

 

 

مربی: فحش های تلخیص شده ( ک ـ ب٬ ... )

به اختیار خود 170 تا بشین پاشو

 

...

 


پی نوشت:

به دستور فرمانده گردان کسی حق فحش دادن ندارد بنابراین از تلخیص شده ی آنها استفاده می شود.

ک ـ ب یعنی کثافت بی شعور. ( با عرض پوزش از محضر شما عزیزان )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:23  توسط آینا فخیمی  | 

http://up.iranblog.ir/4/1259316331.jpg


Chair of Life

دانلود آهنگ

 


پی نوشت:
فکرش رو بکن. یه جایی تو همین دنیای خودمون، یه همچین خونه ای هست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:0  توسط آینا فخیمی  | 

http://always-amorous.persiangig.com/image/sea-storm.jpg

نمی شود که هر روز هر روز حالمان خوب باشد خب. امروز حالمان قاراشمیش بود آنقدر که دلمان می خواست خرخره چند نفر را زیر دندانمان حس کنیم ... وا چه خشن ... البته تا آنجا که از دستمان بر می آمد کنترل کردیم که تلفات ندهیم اما نشد و دم دمای عصر یکی از دوستانمان را رنجاندیم آن هم چه جور.

 

چند تا طرح هم سرودیم بسیار خشن؛ اما فکر روحیه ملت را کرده و پابلیش نکردیم. چند ساعت هست که تمام خاطرات و احساسات خوبمان را بسیج کرده ایم بلکه شاید کمی حالمان بهتر شود. این پست را هم نوشتیم که یادگاری بماند.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:7  توسط آینا فخیمی  | 

http://up.iranblog.ir/4/1258993708.jpg

روی زیبائیت
شرط می بندم
تاوانش،
دلی است که می بازم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:35  توسط آینا فخیمی  | 


از این کوچه که رد می شوم
دلم گیر می کند

لای زنجیر دوچرخه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:5  توسط آینا فخیمی  | 

 http://www.akkasi.ir/albums/tabriz/2lvcn80.jpg   http://up.iranblog.ir/3/1258494607.jpg


بارانی که می بارد

نه به من می اندیشد

نه به تو

...

او عاشق تبریز است.

 

 

 

 

 پی نوشت: 

 _ خانه، ترجمه جدیدی از من در روزنامه اطلاعات

 _ نمايشگاهي از دست ساخته هاي دانشجويان جهت حمايت از كودكان سرطاني _ تبریز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:40  توسط آینا فخیمی  | 

  http://funnypic.webphoto.ir/photos/fu342827.jpg     

 برادر کوچکم چند هفته ای است که به خدمت سربازی رفته است. و از رفتن او نیز دل ما در هر ثانیه، هزار راه نرفته را می رود و برمی گردد. نمی دانم فرزندان این مملکت را به سربازی می برند یا اسارت. صد رحمت به زندانبانهای عراقی که لااقل کمی انسانیت و مروت سرشان میشد، خودی ها که انگار کینه دیرینه و پدرکشتگی چندین ساله دارند با این جوانان دور از خانواده.

خبر مرگ یکی از همین سربازها در پادگان، بیشتر از زلزله هزار ریشتری دل اعضای خانواده مان را لرزاند. سرباز بیچاره بعد از ساعتها رژه رفتن _ گویا قانونش سی قدم هست _ به قلبش فشار آمده و مسئولین هم اجازه معاینه شدن توسط پزشک پادگان را به او نداده اند. دو روز روی تخت آسایشگاه مانده و تلاش دیگر سربازان هم برای یافتن شماره تلفن و اطلاع به خانواده به جایی نرسیده ـ اطلاعات پادگان بخاطر محرمانه بودن اطلاعات شخصی٬ شماره تلفن آن جوان را به دوستانش نداده تا با خانواده اش تماس بگیرند بلکه آنها سر برسند و فرزندشان را از کام مرگ برهانند ـ  و جوان بیچاره همان جا، به دور از خانواده و امداد پزشکی، دو سکته قبلی کرده و تمام.

روحیه تمام سربازان که به جای خود، روحیه اعضای خانواده ما دیدنی است در این روزها و ساعتها و ثانیه ها. مگر کسانی که در این پادگان ها آموزش میدهند به غیر از خود ملت هستند. نه نیستند. به خدا، به دین، به پیغمبر جز خود ملت نیستند. پس این همه بی عدالتی چرا؟ مگر اینها فرزندان شماها نیستند، این همه ظلم و ستم از چه رو؟ وقتی ملت٬ خودش به فرزندان خودش رحم نمی کند دیگر چه انتظار از دولت باید داشت؟!

چه کسی قرار هست به خانواده آن جوان خبر دهد؟ خبر مرگش را چه گزارش خواهند داد؟ گیرم که اینجا صاحب زور و قدرت و چماق و ... باشند و خود را تبرئه کنند، در محضر باریتعالی در روز جزا، چه جوابی خواهند داشت؟

مدیون آن جوان جان باخته می شدم اگر این متن را نمی نوشتم. عذر تقصیر اگر باعث مکدر شدن خاطرتان شدم. روحش قرین رحمت باشد و آسوده و آرام بخوابد. خداوند به بازماندگانش صبر دهد.



  پی نوشت:

<< فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرًّا يَرَهُ >>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:54  توسط آینا فخیمی  | 

 
Web Analytics